نامه های عاشقانه

آنکه آوازه ای ازعشق برلبان دارد نه هرگز متولد می شود ونه هرگز می میرد. شعر از هادی شاهپسند

جووووووووووووووووووووووووووووووک

بهترین راه خودکشی . . . بری وسط کویر ساقه طلائی بخوری اقا بد میگم؟؟ با چای میخوری باز تشنت میشه معلوم نیس از چی ساختن... فک کنم یزید قاطیشه
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت   توسط  هادی شاه  | 

عشق

معشوقـــــــــــــه ای پیـــــــــــدا کـــــــــــرده ام به نـــــــــــام روزگــــــــــــار !!!!

   ایــــــــــــن روزهــــــــــــا سخـــــــــــت مرا درآغــــــــــــوش خــــــــــویش

                      به بـــــــــــازی گــــــــــــرفته اســـــــــــت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت   توسط  هادی شاه  | 

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب
حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم
حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرم و دقیقه م
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده
حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف جمعه های دلگیر ، حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی
حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه
حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم ،حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام، واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم با تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت   توسط  هادی شاه  | 

ما بدهکاریم
به یکدیگر
به تمام دوستت دارم هاى ناگفته اى
که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم
تا نشان دهیم منطقی هستیم!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت   توسط  هادی شاه  | 

همیشه

همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای
همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق بوده ای
گرچه گهگاهی از تو بی وفایی دیده ام اما همیشه برایم باوفا بوده ای
گرچه دلم را میشکنی و اشکم را در می آوری اما تو همیشه برایم یک دنیا بوده ای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت   توسط  هادی شاه  | 

عاشق

من عاشق آن ديده چشمان سياهم،
بيهوده چه  گويم که پريشان نگاهم،
گر مستي چشمان سياه تو گناه است،
من طالب آن مستي و خواهان گناهم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت   توسط  هادی شاه  | 

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد

پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی

دلتنگیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

مرد نیستم اگر مردانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم!

مرد نیستم اگر مردانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم!
من از قبیله ی فرهاد ها آمده ام...
آنقدر عشــــــــــقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند!
فرقی نمی کند فرشـــــــــــــــــته باشی یا آدم
شیرین باشی یا زلیخا
قالیچه ی دل من بدون اسم رمـــــــــز ِ نام ِ "تو" پـــــــرواز نمی کند...
مردانه پای این عشــــــــــــق می ایستم...

تا که عشقمان در تاریخ ثبت شود
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

واسه رفقا

با تمام فقر، هرگز محبت را گدايي مكن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري مكن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

سرنوشت

بنده ای به خدا گفت:

اگر سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم؟

" خدا گفت شاید نوشته باشم هر چه دعا کند "

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

شعر کوتاه

این روزها

کسی حوالی من

پرسه نخواهد زد

بغضم شبیه نارنجکیست

که عمل نکرده باشد

اما تو با خنده هایت

مرا خنثی می کنی.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

3 تا حقیقت

روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت، هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت، چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد، خودمانيم زمين اين همه نا مرد نداشت

.................................................

خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت

.......................................................................................

زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري ‏شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

رفقا از این جالب تر چی می تونه باشه . . .

بعضی آدم کش ها برای آنکه کارهای خود را قانونی جلوه دهند وارد

 پلیس می شوند وبعضی در اتاق های اعدام کار می کنند وبعضی

 نیز...آدم کش ها انواع مختلف دارند. اما من خطرناک تر از تو ندیده ام

عشق من!تو خودت را کشتی واین اوج بی رحمیست حالا مانده ام روی

 سنگ قبرت چه بنویسم آدم کش بی رحم یا معشوقه ای که اشتباه

کرد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

چه رسم جالبی است !!!

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را می گذارند پای احتیاجت

صداقتت را می گذارند پای سادگیت

سکوتت را می گذارند پای نفهمیت

نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت

و وفاداریت را پای بی کسیت

و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بی کس و محتاج !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

مخصوص رفقای خودم

پادشاهی درزمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست
گفت:عادت دارم
گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورندوفراموش کرد،
صبح جنازه نگهبان راديدندكه روی دیوارنوشته بود:به سرما عادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

بعضـــی وقــــت هـــا

بعضـــی وقــــت هـــا چـــیـــزی مـــیـــنــویــســی

بعضـــی وقــــت هـــا چـــیـــزی مـــیـــنــویــســی

فـــقـــط بـــرای یــــک نـــفـــر

امــــا دلــت مـــیــگــیــرد وقــتــی یــادت مـــی افــتــد

کــــه هــــرکـــسی مـمـــکن اســـت بـــخــوانــــد

جــــز آن یـــک نـــفـــر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

گاهی وقتها . . .

گاهی وقتها ، نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت میخوری

گاهی وقتها ، باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی

گاهی وقتها ، متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

گاهی وقتها ، نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود

گاهی وقتها ، صدای دیگران نمی گذارد آنچه را که باید بشنوی

گاهی وقتها ، می بازی ، اما شاید که که به هدف نزدیکتر شده باشی

گاهی وقتها ، داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند

گاهی وقتها ، لازم است هر جا که هستی ، از خودت راضی باشی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

یه سوال جواب بدید ؟

من خیلی وقته برام یه سوال پیش اومده اونم اینه که:

این داورا وقتی بازی به وقتای اضافه میکشه اضافه حقوق میگیرن ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

زندگی

زندگی باغی است که با عشق " باقی" است

مشغول دل باش نه "دل مشغول "

بیشتر " غصه های ما " از " قصه های خیالی ماست "

پس بدان

اگر " فرهاد " باشی همه چیز " شیرین " است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

دعا

دعا می کنم زیر این سقف بلند

روی دامان زمین

هر کجا خسته شدی

یا که پر غصه شدی

دستی از غیب به دادت برسد

و چه زیباست که آن دست

خدا باشد و بس

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

دنیا

کلاغ از روی بی غذایی در فصل زمستان گوشت تن خود را به

فرزندانش میداد!!!پس از مدتی کلاغ فوت کرد و فرزندانش چنین جوابش

را دادند:

خدا را شکر.خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.

این است حکایت زندگی!!!!!

این است دنیایی که همه عاشقشن!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

به من گفتی پر از آینده باشم / تو رفتی همچنان در خنده باشم /

تو دریای منی ، من ماهی تو / جدا از تو نباید زنده باشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

انسان

گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ... 
گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم 

گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم ... 
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... ! 

گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم 
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... ! 

خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم 
با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ... ! 

کلاغی باشم که قار قار کنم 
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

اگر . . .

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

اینجا . . .

اینجا همه خوبند خیالت راحت

ما  چهار تا هم صحبت مانده ایم


این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایممن، عشق، خدا، عقربه های ساعت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

حـــالم گرفتـه از این شــهر...

. . . حـــالم گرفتـه از این شــهر
کــه آدم هایـش همچــون هوایش ناپایدارنــد
گــاه آنقـــدر پــاک کــه باورتــــ نمی شود
گـاه آنقــدر آلــوده که نفســت می گیـــرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

واقعا همینه زندگیم!

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

واقعا همینه زندگیم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

خوشبختی

اگــــــــــــــر

هـدفــی بــرای زنــدگــــی.

دلـــی بــــرای دوسـت داشـتـــن. 

و خـــدایـی بــرای پـــرستـــش داری

خــــــــــو شـــــبــــــَـــــخــــــــــتـــــــــــــــی .

..

...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

ساده نباش

ساده لباس بپوش....

ساده راه برو....

اما در برخورد با دیگران ساده نباش

زیرا سادگی ات را نشانه می گیرند برای درهم شکستن

غرورت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند

     سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!

من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

 چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

   مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت   توسط  هادی شاه  | 

مطالب قدیمی‌تر